محمد بن حسين البيهقي
399
تاريخ بيهقى ( فارسي )
و خلعت شاهانه داد و فراوان چيز بخشيد ، و بازگشتند و سراى به داماد و حرّات 1 ماندند 2 . و از قضاء آمده 3 عروس را تب گرفت ، و نماز خفتن مهد آوردند ورود غزنين پر شد از زنان محتشمان 4 و بسيار شمع و مشعله افروخته 5 تا عروس را ببرند به كوشك شاه ، بيچارهء جهان ناديده 6 ، آراسته و در زر و زيور و جواهر ، نشسته 7 فرمان يافت و آن كار همه تباه شد . و در ساعت 8 خبر يافتند ، بامير محمود رسانيدند ، سخت غمناك گشت و با قضاء آمده چه توانست كرد كه ايزد ، عزّ ذكره ، ببندگان چنين چيزها از آن نمايد تا عجز خويش بدانند . ديگر روز فرمود تا عقد نكاح كردند ديگر دختر را كه بنام امير مسعود بود بنام امير محمّد كردند ، و امير مسعود را سخت غم آمد و لكن روى گفتار نبود . و دختر كودكى سخت خرد بود ، آوردن او 9 به خانه بجاى ماندند و روزگار گرفت و حالها بگشت و امير محمود فرمان يافت و آخر حديث آن آمد كه اين دختر به پردهء امير محمّد رسيد بدان وقت كه بغزنين آمد و بر تخت ملك بنشست ، و چهاردهساله گفتند كه بود . آن شب كه وى را از محلّت ما سر آسيا از سراى پدر به كوشك امارت 10 مىبردند ، بسيار تكلّف ديدم از حد گذشته 11 . و پس از نشاندن امير محمّد اين دختر را نزديك او فرستادند به قلعت و مدّتى ببود آنجا و بازگشت كه دلش تنگ شد و امروز اينجا به غزنى است . و امير مسعود ازين بيازرد كه چنين درشتيها ديد از عمّش و قضاء غالب با اين يار شد تا يوسف از گاه به چاه افتاد 12 ، و نعوذ باللّه من الادبار 13 . و چون سلطان مسعود را بهرات كار يكرويه شد و مستقيم گشت ، چنان كه پيش ازين بياوردهام ، حاجب يارق تغمش جامهدار را بمكران فرستاد با لشكرى انبوه تا مكران صافى كند و بو العسكر را آنجا بنشاند ، امير يوسف را با ده سرهنگ و فوجى لشكر بقصدار فرستاد تا پشت 14 جامهدار باشد و كار مكران زود قرار گيرد . و اين بهانه بود ، چنان كه خواست كه يوسف يكچند از چشم وى و چشم لشكر دور ماند و بقصدار 15 چون شهربندى 16 باشد و آن سرهنگان به روى موكّل 17 . و در نهان حاجبش را طغرل كه وى را عزيزتر از فرزندان داشتى ، بفريفتند بفرمان سلطان و تعبيهها كردند 18 تا به روى مشرف 19 باشد و هر چه رود مىبازنمايد تا ثمرات اين خدمت بيابد به پايگاهى